ماندن ندارم.
آن قدر زخم خورده ام که طاقت تحمل زخمی دیگر را ندارم.
نمی خواهم آخرین ثانیه هایم با تباهی همراه شود . نمی خواهم
نابود شوم. باور کن!
می ترسم از شکستی دیگر. از نیرنگی دیگر. از تکرار گذشته ها.
دیگر در طاقت و توان من نیست. حتی یک زخم کوچک دیگر مرا
نابود می کند.
پس نخواه. نخواه که این لحظه ها لحظه های واپسین عمرم باشد.
نخواه که با تحمل شکستی دیگر نابود شوم.
اگر فکر می کنی که روزی خواهی رفت پس نمان همین حالا برو قبل
از آن که قلبم بودنت را باور کند.
اگر فکر می کنی که تو هم زخمی خواهی شد بر این دل زخمی و
خون آلودم.
اگر همین حالا هم ثانیه ها را رنگ تباهی پاشیده ای.
"پس نمان"
من دیگر نمی توانم شکستی دیگر را تحمل کنم.
اما
اما اگر می دانی که می مانی . اگر باور داری که ثانیه ها رنگ
نابودی ندارند.
اگر می توانی باور ناباوری را از قلبم جدا کنی ..........
"پس بمان"
بمان و مرهم زخم های بی پایانم شو
بمان و تا ابد برای قلبم آرامشی بی پایان باش. بمان و تنها باور
این ثانیه های ناباوری باش.
بمان و تا ابد دستگیر لحظه های خستگی ام باش.... ای عزیز ترینم
پ.ن:برای تو نوشتم تویی که به من امید بخشیدی.

مدتهاست دعای بعد نمازم اینست که برنگردی.که تمام شود .که خاطره ی قدیمی شوی.مطمئن باش که اینبار دعایم مستجاب میشود.
مدتهاست که آرومم نمیکنی.برای من فقط بغضی.شنیدن صدات باعث بغض منه و تو چه لذتی میبری که کسی واست بغض میکنه.توئه بد بختی که تمام عقده هاتو با من خالی کردی.میخوام از امشب نوشتن واسه تو رو هم کنار بذارم.تو حتی لیاقت این صفحات سفید نتو نداری .سهم تو از زندگی باید همون روزای سیاه بی کسیت باشه.
نمیخوام با هیچی یاد تو بیفتم.پایان ۲۰/۸/۸۸
خدایا سالهاست فریادی تو سینه دارم.بغضی تو گلو دارم که نمیترکه فقط داره خفه ام میکنه.
تو کجای زندگی منی که من نمیبینمت؟ لرزیدن پاهای من از سرما تو تنهایی تو غربت از ترس و سرما چه لذتی به تو میده؟ چرا برات مهم نیست؟
چرا باید سر شونه خودم بذارمو بخوابم؟ چرا؟ حالم اصلا خوب نیست.و این برای هیچ کس مهم نیست هیچ کس.
فریاااااااااااااااااااااددددددددد
اما نه نوشتن فریاد واسه من فریاد نمیشه؟
من از جاده نفرت دارم خدا.از کناره های خاکی جاده نفرت دارم.چرا باید این راهو برم؟
من از آسمون سیاه نفرت دارم.من از بارون و ابر سیاه و برف نفرت دارم.من از نور زرد پر رنگ چراغای کنار جاده نفرت دارم.من از بوی سیگار راننده اتوبوس نفرت دارم.من از کرخت شدن پاهام تو سرمای نصف شب اتوبوس نفرت دارم.من از رستورانای بین راه کردستان و اون مردای هیزش نفرت دارم.از توهم اینکه نفر پشت سری تو اتوبوس خیلی قبیحانه دستشو از کنار صندلی بیاره رو سینه ام نفرت دارم.چندشم میشه.بازم بگم؟ من تاوان چیو دارم پس میدم که تمام امید و آرزوهام بر باد رفته؟ به من جواب بده خدا.
من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب
و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست
قصد فردا نکنی کودک من!
تو به فردا و به دیروز میندیش دگر!
لحظه را قدر بدان!
من تو را خواهم که در این لحظه کنارم باشی...
با از من فرداها لحظه ای حرف مزن!
آخر ای کودک دلبند وگلم
چه کسی میداند؟! شاید این فرداها هرگز از راه نرسد
لحظه را قدر بدان!
قدر این لحظه سبز قدر این صبح دل انگیز بهار
قدر این ظلمت شب قدر این ماه پر از وهم و گمان
همه را کودک من قدر بدان....
من دلم میخواهد تا که هستم با من مهربان تر باشی
و اگر شد گاهی تن تنهایم را تنگ در آغوش کشی...
به خدا معجزه ها خواهد کرد یک دل پر احساس یک لب پر لبخند
و کلامی که در آن عاطفه میبارد...
لحظه را قدر بدان!
یک نوازش میتواند حتی بشکند فاصله ای را
که به اندازه فردا دور است
و به هم وصل کند دو نگاهی را که مثل سرما سرد است
پ.ن.گاهی دلم میخواهد کودکی داشته باشم وقت دلتنگی تنگ در آغوش بفشارمش.نوازشش کنم.نمیدانم شاید حس مادری باشد که خدا تو وجود همه دخترا گذاشته
در آغوش یکدیگر باشیم
اگر به خانه ی من آمدی...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یك مداد پاك كن بده برای محو لبها...نمی خواهم كسی به هوای سرخی شان .. سیاهم كند!
یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود !
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!
یك كپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یك انسانم ... من هنوز یك انسانم .... من هر روز یك انسانم .........من يك زنم.......
برگرفته از وبلاگ زن غریب
فصل پاییز که شد
قسمتی از روح من پرواز کرد
شاپرک هم ناز کرد
باز در اندوه بارانی
خودم را شسته ام
حرف های بی محابا گفته ام
فصل پاییز که شد
انتقام از من نگیر ای روزگار
من خودم از زهر هجرش پر نصیب
از فراق یار گشتم بی شکیب
با سکوت و گریه های انتظار
فصل پاییز که شد
او که نقاش ازل بوده و هست
رنگ زردی به درختم بخشید
باد سردی به حیا طم پیچید
بوی باران به اتاقم آمیخت
و اناری خندید
اگر آواز ميخواني -
سرود دختري بي عشق را برخوان
كه در جانش گل عشقي شكوفا نيست
دلي دارد ولي در چشم اين و آن دلارا نيست
نگاه گرم و دلبندي كه جانش را بر افروزد -
بزير آسمانها نيست
مهدی سهیلی
دلم تنگه.از همه چی و همه کس.خدایا چرا اینجوری شد؟ چرا حتی تو ام تنهام گذاشتی؟ مگه من چه گناهی مرتکب شدم که هرچی تاوانشو پس میدم تموم نمیشه؟
سالهاست بزرگترین آرزویم مردن است.
این یکی از قشنگترین نظراتیه که واسم دادن.خیلی خوشم اومد.

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟
پ.ن.میخواهم زندگی کنم نفس بکشم هوای تازه را تنفس کنم.
پس لطفا گیر ندین که چرا از هرچی یه نمونه اینجا هست.کلا من تنوع رو دوست دارم.تمام ضررایی هم که تو زندگیم کردم بخاطر اونهمه تکرار حمناقتهام بخاطر ثابت کردن عشقم بود.عشقی که مثل خوره همه پشتکار و وجودم رو خورد.
نوازشم کنی
که آرام بگیرم.
قرار بود
خواستن وحشی مرا
به اسارت حلقه دستانت درآوری
تا در آغوشت به خواب روم!
چه شد که خواب را
دزدیدی از چشمم؟!
و مرا
به تماشای چشمانت هرشب
پشت پنجره تا سحر بیدار می نشانی؟!!!
آه ... میدانم چه می گویی.
میدانم توقعاتم کمی زیادی ست...
فکرش را هم نکن!
در آغوش خیال من بخواب نازنینم...
مرا از بیداری شبانه
باکی نیست .
پ.ن: عین همه قرارامون بود و یادت رفت.یادم تورا فراموش و بازهم برنده این بازی باخته شده من بودم
کلنگ و تیشه اش با من
به هر سویت بکش دیوار
به هر جائی که میدانی نگاهت میرود بالا
ببر بالا و بالاتر
اگر حرفی شنیدی یک سر سوزن
بزن تیشه....
خرابش کن...
خرابش کن...
خرابش
زمانیکه ستون سینه می سازی
چنان نازک نما ابرو
که تاب گیسوی نازت
فرو ریزد غرورش را
اگر دیدی نمیخواهی
ببر بازار...
حراجش کن...
حراجش کن...
حراجش

درست است اینکه میگویند بنایش سست و فرسودست
ولیکن سرزمین محکمی دارد
قدم بردار
قدم بردار محکمتر
بیا امشب کنار ذبح اسماعیل
به زیر پای زیبایت
بکش خنجر...
حرامش کن...
حرامش کن...
حرامش
